محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
18
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
سخت شاد شد و آن شمشيرها كه از آهن بود به در خانهء كعبه به كار برد ، و آن نخجير بگداخت و بر مثال شفشه هاى آهن بر در خانهء كعبه زد . و نخستين كسى كه بر در خانهء كعبه شفشهء زر زد و خانه را جامهء ديبا پوشانيد ، عبد المطَّلب بود . پس قصد آن كرد كه نذر خويش را وفا كند و فرزندى قربان كند . و او را ده پسر بود و كهتر از همه عبد الله بود ، پدر پيغامبر . و عبّاس و حمزه هنوز از مادر نيامده بودند . و عبد الله را كنيت ابو عبد الله بود و بو طالب را نام عبد مناف بود و مادر عبد الله و بو طالب يكى بود و نام مادرشان فاطمه بنت عمرو بن عائذ بن عمران المخزومى بود . پس عبد المطَّلب به ميان همه فرزندان سه بار قرعه زد و هر سه بار بر عبد الله آمد پدر پيغامبر . پس عبد المطَّلب آهنگ كشتن او كرد . بو طالب و ديگر پسران گرد آمدند و گفتند ما نگذاريم كه تو او را بكشى . گفت : من با خداى عزّ و جلّ نذر كرده ام و خداى حاجت من روا كرد . اكنون مرا چاره نيست از كشتن فرزندى تا نذر خويش وفا كنم . پسران گفتند ما نپسنديم . و عبد الله را از دست پدر بستدند . و بو طالب برادر عبد الله بود هم مادر و هم پدر ، و مهر و شفقت وى بيشتر بود . برفت و به نزديك خالان شد به بنى مخزوم و گفت : پدرم عبد الله را قربان خواهد كردن . همه بنى مخزوم برخاستند و سوى عبد المطَّلب آمدند و گفتند ما اين نپسنديم . و نيز گفتند تو مهتر قريشى ، و اگر اين پسر را قربان كنى ، اين سنّت اندر ميان قريش بماند و نسبت قريش بشود . گفت : پس چه كنم كه نذر كرده ام با خداى عزّ و جلّ و نذر خويش وفا بايد كردن . ايشان گفتند ابراهيم خليل از تو بزرگتر بود و نذر كرد كه اسماعيل را قربان كند . پس خداى عزّ و جلّ فرزند او را فدا فرستاد ، تو نيز فدا كن . عبد المطَّلب گفت : كاشكى هر چه مرا هست به فداى او برگرفتندى كه من همهء خواستهء خويش فدا كردمى و روا داشتمى كه من از همه فرزندان او را دوستتر دارم . پس گفتند به خيبر يكى كاهن است و از همه كاهنان اين زمانه استادتر است ، پيش او بايد شدن تا بگويد كه چه بايد كردن . عبد المطَّلب به خيبر شد با بو طالب و عبد الله . چون بدانجا رسيدند ، پيش كاهن رفتند . و عبد المطَّلب اين سخن از وى بپرسيد .